خرید بک لینک
اساطیر چون مربوط به دورانی دستنیافتنی هستند، همیشه جذابیت خاصی دارند؛ پس خواندن این داستان نیز خالی از لطف نخواهد بود. داستان ما دربارهی اولین زنی است که بنا بر اساطیر یونانی به دست خدایان خلق شد و پاندورا نام دارد. شهرت پاندورا به خاطر جعبهای است که خدایان به او میدهند. در اساطیر یونانی پرومتئوس خدایی است که بشر را آفرید و البته این بشر فقط بهصورت مرد خلق شد. زئوس خدای خدایان یونان در کوه المپ میزیست. روزی پرومتئوس آتش را که نزد خدایان المپ بود میدزد و به انسان میدهد تا از آن استفاده کند. به دلیل این کار، مورد غضب زئوس قرار میگیرد و خدای خدایان برای تلافی کار او تصمیم میگیرد در مقابل جنس مرد، اولین زن یعنی پاندورا را خلق کند. پس به هفاستوس دستور میدهد تا خاک و آب را در هم بیامیزد و پیکری بسازد و به تمام خدایان میگوید تا بهترین نعمتها را به او بدهند. آفرودیت به او زیبایی میبخشد، آپولو موسیقی و در آخر هرمس او را پاندورا نام میگذارد که به معنی تمام نعمتهاست. زئوس، پاندورا را برای همسری به اپی متوس برادر پرومتئوس میدهد و پاندورا با خود جعبهای اسرارآمیز به همراه میبرد که هرگز نباید در این جعبه را باز کند، چون پرومتئوس تمام رنجها و مصائب زندگی را در این صندوق قفل کرده بود تا نوع بشر آسیبی نبیند. آنها با هم ازدواج میکنند؛ اما یک روز پاندورا طاقت نمیآورد و در جعبه ر

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 2:36

وای خدا

دارم دیوونه میشم

خودت کمکم می کنی؟

پ ن 01 : امون ازون بهم ریختنای یهویی که دلیلشو نمیدونی

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 2:36

و امروز به دلایل شرعی درس نخوندم

واقعا نمیشد

بعد ظهرم ک قصد درس خوندن داشتم عشق عمش اینجا بود خخخ

کلوچه

عاشقشم

وای ک من چقد عاشق فلسفم

من و فلسفه همین الان یهویی

:)

وایییی دلم پارتی میخاد!

همین الان یوهویی

امروز زادروز استاد لطفی بوده

روحش شاد

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 23:17

سلام یلداتون مبارک البته با تاخیر زیاد اخرین پست من بازدید از مرکز توان بخشی بیرجند بود اون روز که رفتیم بخش سالمندان ... یه خانوم پیر با حمیده داشت حرف میزد ما هر چی می گفتیم نمی فهمید ولی چون حمیده بیرجندی می حرفید می فهمید بهمون گفت نرین یوقت پشت سرتونم نگاه نکنین گفت بهم سر بزنین شب قبل یلدا ... با یه بسته شیرینی رفتیم توان بخشی جشن بود و از ما اعضای انجمن علمی هم دعوت شده بود خیلی خوب بود :) بهترین یلدای عمرم اولش پیش مامان بزرگا و بابابزرگا بودیم بعدم رفتیم پیش کم توان های ذهنی انقد خوشحال شدن که خدا میدونه کلی دعامون کردن و من با خودم گفتم این دعا از هر چیزی تو زندگیم با ارزش تر بوده شب یلدا هم شب یلدایی بردیم واسه زن داداش جدیده :) خخخ دو ساعت داشتم تو ظرف تخمه می چیدم :)) ژله درست کردیم وشیرینی و شکلات و همه چی طرح یلدا تهیه کردیم اینجوری بگم همه چیش با من بود عکساشو میزارم ببینین حالا :) بعدم دیشب تولد مامان جونم بود از دست کارای پدر :/ گفت به بچه ها نگو تولد مامانه بعد هیچی دیگه همشون از من ناراحتن الان که چرا تولد گرفتی بما نگفتی چنی :/ خخخ ولش کن دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ کیک تولد مامان که خودم پخنم&

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 22:53

حاصل آخرین درگیری قلب و مغز من یه اشتباه خوب بودمن تو این جنگ رشد کردم جنگی که واسه من انگیزه شروع بودزیر دستم یه مشت شعر نسل گونه بودبالای سرم ترک های سقف خونه بودمن از نوع نگاهم حرف زدم با توبقیه اش مهارت بازی با حروف بودمن حرفامو زندگی کردم پ ن 01 : یه روزی گریه کردم و پرسیدم اشتباه خوب ؟ عاره ؟ حالا خودم میگم عاره اشتباه خوب :) حاصل آخرین درگیری قلب و مغز من یه اشتباه خوب بود حالا تو چجوری تفسیرش میکنی؟ تفسیر تو تفسیر تویه زندگی من نیست !

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 22:53

صفحه بندی